همیشه از روابط سخت و دشواری که با اطرافیانم داشتم ناراحت بودم و همواره به کسانی که این قابلیت را دارند که همیشه می دانند چه کنند/چه بگویند حسودیم میشد.کسانی که خوب می دانند در میان این جمع درهم و شلوغ انسانی چطور حرکت کنند.به موقع هستند و به موقع هم دوری می کنند.خوب می دانند چطور با رفتارشان بر روی روابط دیگران با خودشان تاثیر بگذارند.این گونه افراد همیشه با همه چیز و همه کس در یک نوع هماهنگی کامل به سر می برند."کسی که دوست جهان است جهان نیز دوست اوست".تصمیم می گیرم یک دوره عزلت و انزوا را تجربه کنم و خود را وقف شناخت جهان و اطرافم کنم.رفت و آمدها را کم کردم.خودم را عادت دادم که با جهان وهمه اتفاقات کوچک یا بزرگ که در اطرافم بود خود را هماهنگ کنم.در واقع به نوعی تمرکز بر محیط اطرافم دست یافتم.بعد از این سعی کردم دوباره میان جامعه بروم و از نو ارتباطاتم را آغاز کنم.اما اینطور نبود-همه ی روابط گذشته در سایه ای از بی اعتمادی-سوءتفاهم و تردید بود.من خودم را در میان فضای گسترده و صامتی فراموش کرده بودم.اگر می خواهیم ارتباطاتمان درست وتاثیر گذار باشند ابتدا باید خودمان را بشناسیم.این خود ما هستیم که عمل و عکس العمل را باعث می شویم: اطمینان یا بی اعتمادی-دوستی یا دشمنی- و این نیاز به یک شناخت دقیق و فردی دارد.همه ی ما برای داشتن روابطی درست و اساسی نیاز به یک آرامش درونی داریم و بیشتر از آنکه بخواهیم "دوست جهان" باشیم باید با "خودمان" دوست باشیم.بهتر است سر تلسکوپ مان را از روی ستاره ها و کهکشان ها برداریم و بر روی جهان ناشناخته ی درونمان تمرکز کنیم.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment