اصلا" از کجا شروع شد که همه قرار گذاشتند من آدم مهمی بشوم؟یادم نمی آید...حتما" از وقتی به دنیا آمدم یک جوری نگاهم کردند که قرار شد این آخری/چهارمی یک کسی بشود...نه! من به همین ولگرد بودن قانعم!به قول یک نفر به همین "بی شکل" بودن عادت دارم...حالا تو هی طعنه انصرافی بودن را بزن.
از کی بود که دیگر دانشگاه نرفتم؟این را خوب یادم است: اردیبهشت 85.توی کافه ها و کتابفروشی ها ولگردی کردن/پروسه ی روان درمانی/توی تخت نشستن و هی به عکس شاملو و بکت و مارکز همه ی این لعنتی ها فحش دادن یا به گور پدر در گور خفته!!! اه ه ه. بگذار بگویند...لکه ننگ اگر رنگ داشت الان باید دامن همه گل گلی میشد اما لکه ی من بیرنگ است مگر آب هم لکه دارد؟ حالا هی قسم بخور فقط فقط آب خورده بودی.دهانم کجا بوی تند الکل می داد که اینجور کبودم کردی؟
بگذارید همین جور بیکار بگذرد به کجای این همه خاک بر می خورد یکی لیسانس نگیرد؟ اصلا" این همه یاغی گری از کجا شروع شد؟تاریخش یادم نیست اما یادم هست که صبح بود...چه آرام بود وقتی خبر مرگ پدر را شنید اما من انگار از شب قبلش نه...از صبح قبلش میدانستم...از خواب هم پریدم...از اضطراب بود.من میدانستم.این حس ششم لعنتی ول کن نبود...ولی باورش نکردم که انطور سراسیمه تا خانه مان رفتم.پدرم شب فوت کرد.بی سر و صدا...سکته ی قلبی کرد.میخواستم آرتیست بشوم که مرا هم ببیند اما اجل مهلتش نداد...من هم دیگر این موفقیت را نخواستم.به خدا توی دستانم بود ولی فردای خاکسپاری گذاشتمش کنار باغچه و رفتم کتاب خریدم/درد دوراس بود انگار.کاش امشب اینجا بود می دید ماشین خریده ایم/که قرار نیست راه 12 ساعته ی شمال را با بنز تعاونی 14 برویم.یا من دو تا از تابلوهایم را فروخته ام هفتاد هزار تومن تا کادوی روز مادر بخرم! انگار همین امشب بود که تمام شد.خاکش کردند و من تازه فهمیدم بهشت زهرا کجاست که قطعه ی ویزه/شماره 67؟67 بود؟ دو سالی می شود که نرفته ام.یعنی دو سال شد؟! من حسابم خوب نیست...شما حساب کنید: از 4فروردین 83 تا امروز چند سال میشود؟؟؟
از کی بود که دیگر دانشگاه نرفتم؟این را خوب یادم است: اردیبهشت 85.توی کافه ها و کتابفروشی ها ولگردی کردن/پروسه ی روان درمانی/توی تخت نشستن و هی به عکس شاملو و بکت و مارکز همه ی این لعنتی ها فحش دادن یا به گور پدر در گور خفته!!! اه ه ه. بگذار بگویند...لکه ننگ اگر رنگ داشت الان باید دامن همه گل گلی میشد اما لکه ی من بیرنگ است مگر آب هم لکه دارد؟ حالا هی قسم بخور فقط فقط آب خورده بودی.دهانم کجا بوی تند الکل می داد که اینجور کبودم کردی؟
بگذارید همین جور بیکار بگذرد به کجای این همه خاک بر می خورد یکی لیسانس نگیرد؟ اصلا" این همه یاغی گری از کجا شروع شد؟تاریخش یادم نیست اما یادم هست که صبح بود...چه آرام بود وقتی خبر مرگ پدر را شنید اما من انگار از شب قبلش نه...از صبح قبلش میدانستم...از خواب هم پریدم...از اضطراب بود.من میدانستم.این حس ششم لعنتی ول کن نبود...ولی باورش نکردم که انطور سراسیمه تا خانه مان رفتم.پدرم شب فوت کرد.بی سر و صدا...سکته ی قلبی کرد.میخواستم آرتیست بشوم که مرا هم ببیند اما اجل مهلتش نداد...من هم دیگر این موفقیت را نخواستم.به خدا توی دستانم بود ولی فردای خاکسپاری گذاشتمش کنار باغچه و رفتم کتاب خریدم/درد دوراس بود انگار.کاش امشب اینجا بود می دید ماشین خریده ایم/که قرار نیست راه 12 ساعته ی شمال را با بنز تعاونی 14 برویم.یا من دو تا از تابلوهایم را فروخته ام هفتاد هزار تومن تا کادوی روز مادر بخرم! انگار همین امشب بود که تمام شد.خاکش کردند و من تازه فهمیدم بهشت زهرا کجاست که قطعه ی ویزه/شماره 67؟67 بود؟ دو سالی می شود که نرفته ام.یعنی دو سال شد؟! من حسابم خوب نیست...شما حساب کنید: از 4فروردین 83 تا امروز چند سال میشود؟؟؟