Tuesday, December 5, 2006

اصلا" از کجا شروع شد که همه قرار گذاشتند من آدم مهمی بشوم؟یادم نمی آید...حتما" از وقتی به دنیا آمدم یک جوری نگاهم کردند که قرار شد این آخری/چهارمی یک کسی بشود...نه! من به همین ولگرد بودن قانعم!به قول یک نفر به همین "بی شکل" بودن عادت دارم...حالا تو هی طعنه انصرافی بودن را بزن.
از کی بود که دیگر دانشگاه نرفتم؟این را خوب یادم است: اردیبهشت 85.توی کافه ها و کتابفروشی ها ولگردی کردن/پروسه ی روان درمانی/توی تخت نشستن و هی به عکس شاملو و بکت و مارکز همه ی این لعنتی ها فحش دادن یا به گور پدر در گور خفته!!! اه ه ه. بگذار بگویند...لکه ننگ اگر رنگ داشت الان باید دامن همه گل گلی میشد اما لکه ی من بیرنگ است مگر آب هم لکه دارد؟ حالا هی قسم بخور فقط فقط آب خورده بودی.دهانم کجا بوی تند الکل می داد که اینجور کبودم کردی؟
بگذارید همین جور بیکار بگذرد به کجای این همه خاک بر می خورد یکی لیسانس نگیرد؟ اصلا" این همه یاغی گری از کجا شروع شد؟تاریخش یادم نیست اما یادم هست که صبح بود...چه آرام بود وقتی خبر مرگ پدر را شنید اما من انگار از شب قبلش نه...از صبح قبلش میدانستم...از خواب هم پریدم...از اضطراب بود.من میدانستم.این حس ششم لعنتی ول کن نبود...ولی باورش نکردم که انطور سراسیمه تا خانه مان رفتم.پدرم شب فوت کرد.بی سر و صدا...سکته ی قلبی کرد.میخواستم آرتیست بشوم که مرا هم ببیند اما اجل مهلتش نداد...من هم دیگر این موفقیت را نخواستم.به خدا توی دستانم بود ولی فردای خاکسپاری گذاشتمش کنار باغچه و رفتم کتاب خریدم/درد دوراس بود انگار.کاش امشب اینجا بود می دید ماشین خریده ایم/که قرار نیست راه 12 ساعته ی شمال را با بنز تعاونی 14 برویم.یا من دو تا از تابلوهایم را فروخته ام هفتاد هزار تومن تا کادوی روز مادر بخرم! انگار همین امشب بود که تمام شد.خاکش کردند و من تازه فهمیدم بهشت زهرا کجاست که قطعه ی ویزه/شماره 67؟67 بود؟ دو سالی می شود که نرفته ام.یعنی دو سال شد؟! من حسابم خوب نیست...شما حساب کنید: از 4فروردین 83 تا امروز چند سال میشود؟؟؟
اصلا" از کجا شروع شد که همه قرار گذاشتند من آدم مهمی بشوم؟یادم نمی آید...حتما" از وقتی به دنیا آمدم یک جوری نگاهم کردند که قرار شد این آخری/چهارمی یک کسی بشود...نه! من به همین ولگرد بودن قانعم!به قول یک نفر به همین "بی شکل" بودن عادت دارم...حالا تو هی طعنه انصرافی بودن را بزن.
از کی بود که دیگر دانشگاه نرفتم؟این را خوب یادم است: اردیبهشت 85.توی کافه ها و کتابفروشی ها ولگردی کردن/پروسه ی روان درمانی/توی تخت نشستن و هی به عکس شاملو و بکت و مارکز همه ی این لعنتی ها فحش دادن یا به گور پدر در گور خفته!!! اه ه ه. بگذار بگویند...لکه ننگ اگر رنگ داشت الان باید دامن همه گل گلی میشد اما لکه ی من بیرنگ است مگر آب هم لکه دارد؟ حالا هی قسم بخور فقط فقط آب خورده بودی.دهانم کجا بوی تند الکل می داد که اینجور کبودم کردی؟
بگذارید همین جور بیکار بگذرد به کجای این همه خاک بر می خورد یکی لیسانس نگیرد؟ اصلا" این همه یاغی گری از کجا شروع شد؟تاریخش یادم نیست اما یادم هست که صبح بود...چه آرام بود وقتی خبر مرگ پدر را شنید اما من انگار از شب قبلش نه...از صبح قبلش میدانستم...از خواب هم پریدم...از اضطراب بود.من میدانستم.این حس ششم لعنتی ول کن نبود...ولی باورش نکردم که انطور سراسیمه تا خانه مان رفتم.پدرم شب فوت کرد.بی سر و صدا...سکته ی قلبی کرد.میخواستم آرتیست بشوم که مرا هم ببیند اما اجل مهلتش نداد...من هم دیگر این موفقیت را نخواستم.به خدا توی دستانم بود ولی فردای خاکسپاری گذاشتمش کنار باغچه و رفتم کتاب خریدم/درد دوراس بود انگار.کاش امشب اینجا بود می دید ماشین خریده ایم/که قرار نیست راه 12 ساعته ی شمال را با بنز تعاونی 14 برویم.یا من دو تا از تابلوهایم را فروخته ام هفتاد هزار تومن تا کادوی روز مادر بخرم! انگار همین امشب بود که تمام شد.خاکش کردند و من تازه فهمیدم بهشت زهرا کجاست که قطعه ی ویزه/شماره 67؟67 بود؟ دو سالی می شود که نرفته ام.یعنی دو سال شد؟! من حسابم خوب نیست...شما حساب کنید: از 4فروردین 83 تا امروز چند سال میشود؟؟؟
امروز وقتئ بر مئ گشتم خونه صحنه ائ دیدم که فهمیدم من هیچ وقت جز زنهای محافظت شده (به قول فریبا وفی)نیستم.می گه
زنها دو دسته اند...زنهای محافظت شده وزنهای محافظت نشده.محافظت شده ها شبیه تواند و محافظت نشده ها شبیه من
اين تازه اولش و من نميدونم تا كي ميتونم ادامش بدم...به هر حال دوست دارم همون جوري پيش بره كه مي خوام.

Friday, June 16, 2006

همیشه از روابط سخت و دشواری که با اطرافیانم داشتم ناراحت بودم و همواره به کسانی که این قابلیت را دارند که همیشه می دانند چه کنند/چه بگویند حسودیم میشد.کسانی که خوب می دانند در میان این جمع درهم و شلوغ انسانی چطور حرکت کنند.به موقع هستند و به موقع هم دوری می کنند.خوب می دانند چطور با رفتارشان بر روی روابط دیگران با خودشان تاثیر بگذارند.این گونه افراد همیشه با همه چیز و همه کس در یک نوع هماهنگی کامل به سر می برند."کسی که دوست جهان است جهان نیز دوست اوست".تصمیم می گیرم یک دوره عزلت و انزوا را تجربه کنم و خود را وقف شناخت جهان و اطرافم کنم.رفت و آمدها را کم کردم.خودم را عادت دادم که با جهان وهمه اتفاقات کوچک یا بزرگ که در اطرافم بود خود را هماهنگ کنم.در واقع به نوعی تمرکز بر محیط اطرافم دست یافتم.بعد از این سعی کردم دوباره میان جامعه بروم و از نو ارتباطاتم را آغاز کنم.اما اینطور نبود-همه ی روابط گذشته در سایه ای از بی اعتمادی-سوءتفاهم و تردید بود.من خودم را در میان فضای گسترده و صامتی فراموش کرده بودم.اگر می خواهیم ارتباطاتمان درست وتاثیر گذار باشند ابتدا باید خودمان را بشناسیم.این خود ما هستیم که عمل و عکس العمل را باعث می شویم: اطمینان یا بی اعتمادی-دوستی یا دشمنی- و این نیاز به یک شناخت دقیق و فردی دارد.همه ی ما برای داشتن روابطی درست و اساسی نیاز به یک آرامش درونی داریم و بیشتر از آنکه بخواهیم "دوست جهان" باشیم باید با "خودمان" دوست باشیم.بهتر است سر تلسکوپ مان را از روی ستاره ها و کهکشان ها برداریم و بر روی جهان ناشناخته ی درونمان تمرکز کنیم.

Wednesday, February 15, 2006

اگر یک نفر پیدا بشود که همه ی حرفهایتان را باور کند چه کار می کنید؟
من همه عمر بهش دروغ می گویم...
خیلی نکبتم ...نه؟

Monday, February 13, 2006

بهمن امسال یادت هست؟ هوا آفتابی بود... قرار بود بیایم اراک ببینمت؟می خواستم بگویمت که همه چیز تمام شد.چی شد که نیامدم؟خوب تمام نشده بود دیگر...اما 26 مرداد حتما" می آیم آخر خیلی وقت است همه چیز تمام شده..اگر هم نیامدم ببخش..تحمل دیدن شناسنامه سوراخ شده ات را ندارم.بگذار فکر کنم هنوز مسافرتی.کی بر میگردی؟قرار بود وقتی برگشتی پول پیش خانه را بهم بدهی که این 2سال آخر را هم اینجا بمانم.انقدر دیر کردی که من هم دارم میروم یک جای دیگر..آدرس را که داری هر وقت دلت تنگ شد از آنهمه مرده و فاتحه بیا.منتظرم...هر شب همه جای خوابم را تمیز می کنم/چای را دم میکنم آخر همیشه سرزده می آیی...نمی خواهم برای این کارها از کنارت دور شوم.مهمان هم بیاور...انقدر این 2سال مهمان نداشتیم که دلم لک زده برای یک عروسی. میدانی حتما".چند وقت دیگر خانه مان عروسی میشود.هر دوما نیستیم.اصلا" همه اینها را گفتم که بگویم دلم برایت تنگ شده.برای صدای بداخلاقت/برای غر زدن هایت/برای هورت کشیدن چایی/برای همه چی...حالا همه بگویند دروغ میگویی...می دانی اولین شبی که نبودی دلم برای چی تنگ شد؟برای صدای خس خس سینه ات که از نفس تنگی بود.سرم زیر پتو بود و هی اشک ریختم که کاش شب قبلش که بودی بیشتر بیدار می ماندم که ببینمت.کاش صبحش فقط یک بار سرم را از زیر پتو در می آوردم که برای اخرین بار ببینمت.آن روز چند بار داستان گلهای شیراز را برای رضا خواندم و فقط خودم گریه کردم؟دلم برای کی می سوخت؟ گل مریم یا پرویز؟هیچ کدام...برای فردای بی تو.
زمانی می گفتند که اراده راسخ تنها همین ما را به خواسته هایمان میرساند.اما اکنون میبینم 2 عامل مانع این نیروی قدرتمند میشوند و آنها احساس و تحلیلند.مگر میشود این جریان روزمره را تحلیل کرد ولی بتوانیم با آنچه هدف نامیده ایم برسیم؟ غیر ممکن است...برای رسیدن به هدف و اصل زندگی باید عملی بود.یک تاجر بزرگ را در نظر بگیرید که بی هیچ احساسی و تفکر تحلیلی قراردادی را امضا میکند.اگر در این لحظه میخواست اندکی با احساسش جلو برود باید به صدها نفری که از این قرارداد به خاک سیاه می نشینند فکر میکرد و ان را امضا نمیکرد...ولی آن وقت او دیگر تاجر بزرگ نبود! خاصیت انسان عملی است که برای رسیدن نباید دست خوش اشتیاق شود...چه میشد اگر کمی انسان تر می بودیم؟ دیگر نه تمدنی شکل میگرفت و نه سیاست و جنگی بود.همهء سیاستمداران/فرمانده های ارتش/تجار بزرگ دنیا و کودکان اینگونه اند.چون تنها به این می اندیشند که برای پیروزی به چه چیزهایی نیاز دارند و پیروز میشوند."چون حس نمی کنند فرمان میدهند".چراکه زندگی جنگ است و برای پیروزی در این نبرد باید تنها موانع را دید/از میان برداشتشان و پیروز شد.

Sunday, February 12, 2006

گفتند بیایم. آمدم دانشگاه که نمره بگیرم...حالم بد بود..خیلی بد..همه امتحان داده اند و رفته اند فقط مال من مانده...من که حتی 1 جلسه نبودم چون تو همه اش ور دل آن دختر بودی..هی دعا میکنم نباشی.از در تجسمی میایم تو..همه اینجا هستند.نمیخواهم روبرویم را نگاه کنم که نبینمت که هستی..و دست در گردن ان دختره هی عکس میگیرید...هیچ کس را نگاه نمی کنم و می روم بالا...تو هم بیشتر خودت را بچسبان بهش من نمی بینم:می ایم بیرون...بر بر نگاهت میکنم تو هم...خوشحالم که قبول نکرده ام که اینجوری بهم بچسبیم! باید امضا بگیرم که دیر سرامتحان آمده ام...آزادم...قرار هم نیست دستم دور گردنت باشد و به یکی دیگر حرف عاشقانه بزنم...به آن دوستت هم گفتم..گفت عاشق شده و من هی فکر کردم چرا؟حالم بد است...چی تو گلویت گیر کرده که اینجور کبود شده ای؟ دست محبت که دور گردن باشد آدم خفه می شود؟ میروم آموزش و چه خوب که شادی خوشی...و بیشتر از همه "راضی"...از بالا نگاهتان میکنم دستش آرام گلویت را می فشارد.بیشتر خم میشوم تا نگاهت کنم ولی چه فایده؟ دیگر هرگز نگاهم نخواهی کرد

Saturday, February 11, 2006

هميشه فكر ميكردم دنيا خيلي بزرگ است. آنقدر بزرگ كه اصلا" نميشود شناختش…اما اين روزها آنقدر كوچك شده كه حتي زورم مي آيد به 2تا شهر آنطرف تر فكر كنم…يا حتي به جاهايي كه وقتي اينجا شب است آنجا روز است چه فرقي ميكند وقتي خبرشان فردا صبح به ما ميرسد…دنيا همين شكلي كوچك و بي دفاع در دستانم جا گرفته…مي خواهم ولش كنم ميترسم… فقط ادا در مياوريم كه دلبسته اش نيستيم. محكم بهش چسبيده ايم… اگر بشكند؟ نه! با همه كوچكي اش هر روز با هم فوتبال بازي ميكنيم..بعد هم خسته خواب ماه و ناهيد را ميبينيم..و دوباره روز از نو بازي از نو…

Thursday, February 9, 2006

به جهان بي وجود خود فكر مي كنم : آن جهان بي پايان قبل از تولد و جهان تيره ي پس از مرگم... سعي مي كنم جهان را قبل از تولد چشمها مجسم كنم/ هر چشمي و اين جهاني است كه فردا به خاطر بلا يا فرسايش تدريجي كور خواهد شد. در آن جهان چه اتفاقي خواهد افتاد؟ سر وقت اشعه اي از خورشيد جدا و بر درياي آرام منعكس مي شود و در لرزش آب پرتو مي افشاند و به اين ترتيب ماده در برابر نور حساس ميشود و در بافتهاي حياتي مختلف خود را نشان ميدهد و ناگهان يك چشم و تكثير چشمهايي كه زياد و زياد تر ميشوند...
كنار ساحل نشسته ام در دور دست موجي را مي بينم كه كه مي شكفد رشد مي كند. در اينجا مي تواند خود را متقاعد كند كاري را كه خواسته انجام داده و مي تواند راهش را بگيرد و برود. ولي جدا كردن يك موج از موج ديگري كه به دنبالش مي ايد خيلي مشكل است. درست مثل ان است كه بخواهيم آن موج را از موج قبلي اش جدا كنيم. خلاصه نمي توان موجي را بدون در نظر گرفتن جنبه هايي پچيده تماشا كرد كه دست به دست هم مي دهند تا آن را شكل دهند. اين جنبه ها دائما در حال تغييرند اما اين نكته نيز حقيقت دارد كه موج ها كم و بيش شبيه هم هستند. حتي اگر دنبال هم نيايند ولي شكلها و دنباله هايي از موجها هستند كه به طور بي قاعده اي در زمان و فضا تقسيم شده و تكرار مي شوند.از انجا كه قصد من در اين لحظه فقط "ديدن" است نگاهم بر حركت آب خيره ميشود كه به ساحل مي كوبد آنقدر كه بتوان جنبه هاي پنهان را ثبت كنم. به محض اينكه پي ببرم تصاوير تكرار مي شوند مي فهمم همه ي آن چيز هايي را كه مي خواسته ام ديده ام و ميتوانم از نگاه كردن دست بكشم.
فردي عصبي كه در جهاني شتابزده و درهم زندگي مي كند .سعي دارم ارتباطاتم با جهان خارج را كم كنم و براي حفظ خود از اين بحران عصبي مي خواهم احساساتم را كنترل كنم… شايد نتيجه نهايي كه قصد دارم به آن برسم راندن موجها بر ضد هم و پي بردن به جوهر هستي در فراسوي عادات حسي و ذهني باشد؟ نه! نتيجه اين نيست من تنها دچار سر گيجه ميشوم و بس. لجاجتي كه موجها را به ساحل مي كشاند برنده ميشود: در حقيقت موجها خيلي بزرگ شده اند. مهم نيست تنها با در نظر گرفتن همه ي جنبه هاست كه مي توانم دومين مرحله ي شناخت خود را آغاز كنم: اين شناخت خود را در داخل جهان بگسترانم. مي بايست صبور بود دير يا زود اين شناخت خواهد آمد.

Wednesday, February 8, 2006

فقط با يك تصميم كه ربطي هم به سن ندارد...هستي مان را به قعر ظلمت يا روشنايي مي فرستيم

Tuesday, February 7, 2006

در اين دايره است كه درش و دهنش اين است به اندرونش...تو مي گردي گرد اين دايره از برون چون به مخلص رسيدي بازگشتي گرد دايره...راه بر خود دور ميكني...بازگشتي...راه دورتر كردي...هر چه مخلص گذاشتي همه بيابان ميروي و راه عدم.

شمس تبريزي

Monday, February 6, 2006

من ميروم و دنيا مي ماند
نه او مرا... نه من او را
با اين لجي كه آسمانش با من داشت:
هر جا آبي/ همه جا آبي

Sunday, February 5, 2006

من از بلنذي شب خواستم نداد...تو در سقوط خود از حرف چيزي بخواه